تبليغاتX
در اعماق کویر
کویر

 

پيره مردي گريه كنان و مضظرب به سمت شهر داري تهران مي رفت . مي گفت براي ملاقات شهردار تهران از اردبيل آمده ام . در ساختمان شهر داري از دور شهر دار را ديد . مردم كامل دورش را فرا گرفته بودند . تا جايي كه حتي نمي توانست قدم بردارد . يك نفر نامه اي براي شهردار آورده بود ، ديگري مشكل و يا تقاضايي داشت و ... . پيره مرد تا از دور شهر دار را ديد بدنش شروع به لرزش كرد و ديگر نتوانست جلوي خودش را بگير . گريه كنان به سمت او شتافت . همه را كنار زد . صورتش را بوسه زد . خم شد تا دستش را ببوسد اما شهر دار نگذاشت . با گريه مي گفت از اما رضا خواستم تا من را پيش تو بياورد . شهر دار ذره اي متكبر نشد . با همان تبسم هميشگي اش گفت خوش آمدي . گريه هاي پيره مرد و لبخند شهر دار چه قدر پاك بود . پاكي اي كه هيچ وقت قابل توصيف نيست .

لوله آبي تركيده شده بود . آب بخش زيادي را فرا گرفته بود . با شهر داري تماس گرفتند و مسئله را مطرح كردند . بعد از اندك مدتي يك پژوي پانصد و چهار سفيد رنگي از دور نمايان شد . نزديك تر آمد . هيچ كس باور نمي كرد . شهر دار از آن پياده شد . شلوارش را بالا زد و شروع كرد به كار ... .

قصد در اين مطالب تبليغ يا حمايت نبود . مقصود بيان شده ها بود . سايرين فقط شعار مي دهند ولي شهر دار عمل كرده هايش را بيان مي كند . حالا تصميم با ماست . باشد كه بيانديشيم .

 

يا علي.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 23:1  توسط سید مسعود   | 

 

هوالحكيم

حتما شده است وارد ايستگاه مترو ميرداماد بشويد . ايستگاهي كه مي توان گفت يكي از زيبا ترين طرح ها و معماري ها را دارد . ايستگاه ميرداماد . همان جايي كه خط مترو مورد نظر خود را انتخاب مي كنيم . همان جايي كه روزانه صد ها و شايد هزاران نفر از آن عبور ميكنند . هر كس هدفي دارد . يك نفر به سمت محل اداره خود ، يك نفر به سوي منزل خويش و ... . همه در حال حركتند اما ... اما بعضي ها هم هستند كه از اين موقعيت سو استفاده يا به قول خودشان استفاده مي كنند . بايد مرا ببخشيد ولي از دزدي گرفته تا چشم چراني و ... . از پله هاي برقي مدرن عبور كرده و به سمت پايين ايستگاه بطرف ميدان امام خميني (ره) مي رويم . بعد از مدت اندكي قطار مي آيد و همه براي نشستن هجوم مي آورند به سمت درها . درها باز شده و همه يكجا وارد قطار مي شوند . اگر كسي زرنگي كرده باشد و شانس آورده باشد براي خود جاي مناسبي پيدا كرده و مي نشيند . اما عده ديگر هستند كه مي ايستند ( مانند ما كه نه شانس داريم و نه زرنگي بلديم ) . از بلند گوي مترو به مسافران خوش آمد گويي مي شود . ولي نمي دانم چرا ايستگاه بعد را اعلام نمي كنند .

براي من كه بار اولم بود وارد ايستگاه ميرداماد مي شدم چيز هاي زيادي عجيب بود . حدودا بعد از دو دقيقه كه از حركت قطار گذشته بود ، سرعت قطار كم شد . حدس زدم به ايستگاهي رسيديم ، ايستگاه شهيد همت . بعد از آن ايستگاه ميرداماد كه همه به اصطلاح از خوشگلي آن خبر دارند ايستگاهي هست كه شايد خيلي بهتر از ايستگاه هاي ديگر كار مي كرد . از پله برقي هايش گرفته تا ديگر چيز هاي آن . ولي اين ايستگاه بسته بود .

بله . حدسم درست بود . ما بعد از ايستگاه ميرداماد به ايستگاه بسته شهيد همت رسيديم . قطار چند لحظه اي توقف كرد و بعد باز شروع به حركت ... .

از آن ايستگاه و چندين ايستگاه ديگر عبور كرديم . طبق معمول زمان گذشت و ديگر تكرار نشد . ولي ... . ولي عبور از ايستگاه بسته شهيد همت در ذهن من ماند و بيرون نرفت . ايستگاهي كه طبق معمول بسته بود . و اين امر براي همه عادي جز مني كه هيچ چيز از شهيد همت نمي دانم . جز مني كه از خيلي كس ها و چيز ها چيزي نمي دانم و وقتي صحبتشان مي شود چيزي براي گفتن ندارم .

عبور از ايستگاه بسته شهيد همت براي من ياد آور خيلي چيز ها بود . ياد آور اين بيت : ياران چه غريبانه   رفتند از اين خانه . مي دانم ربط اين دو به هم ممكن است مشكل باشد ، اما اگر كمي بيانديشيم شايد بتوانيم به نتايجي برسيم كه جواب گوي بسياري از سوالاتمان هست .

وقتي بحث به اينجا ها كشيده مي شود هميشه به ياد يكي از زيبا ترين اشعار مرحوم سپهر مي افتم . برايتان مي نويسيم ولي اميدوارم هيچ وقت ، هيچ كس ، نتيجه اي كه من از شعر گرفتم نگيريد .

چاپ دوم دفتر عشق يا همان دفتر آبي را بگشاييم . صفحه شش را باز مي كنيم . شعري كه سپهر براي همسر شهيد همت در اولين ملاقات خواند :

آهاي آدم بزرگا 

اين ماجرا رو ديدن ؟

آهاي آهاي جوونها

اين قصه رو شنيدين؟

قصه ازدواج

جوونمردي پهلوون

قصه ازدواج

دخت شاه پريون

يه روزي روزگاري

يه پهلوون عاشق

رفت به خواستگاري

دخت ماه و شقايق

پدر ميگفت :  پهلوون

تو اين روز بهاري

قول مي دي كه هرگز

اونو تنها نذاري؟

 

دلم اينجا شعر خيلي مي سوزه . خيلي زياد . بخون تابفهمي چي ميگم . ولي با دلت بخون.

پهلوون مكثي كرد

چشماشو به زمين دوخت

انگار جوابي نداشت

انگار دلش خيلي سوخ

 

راستي ، اتل متل يه بابا ...

 

يا علي.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 0:54  توسط سید مسعود   |