تبليغاتX
در اعماق کویر
کویر

 

یادش به خیر. سوار وانت شدیم. به زور پشت وانت جا شدیم. سید هم آمد و پیش ما نشست. جلوی وانت خالی مانده بود. مانده بودیم چه کسی را بفرستیم و آنجا بنشیند. یک لحظه حاج علی را دیدیم. حاج علی یک مرد کهن سال ولی از همه ما شاداب تر بود. دو تا پسر داشت، هر دو شهید شده بودند. خیلی خنده رو بود. هر وقت از جایی دلخور بودیم پیشش می رفتیم و درد دل می کردیم. او هم تا می توانست به ما انرژی مثبت می داد و ما کلی کیف می کردیم. در این عمر هفتاد ساله اش یک بار نمازش قضا نشده بود. خلاصه فردی غیر قابل وصف بود. معمولا در ایستگاه های صلواتی کار می کرد. خیلی دوست داشت جلو تر بیاید اما فرماندار هایمان از قبیل سید شدیدا به خاطر کهولت سنش با این امر مخالفت می کردند.

حاج علی را که دیدیم همه با هم شروع کردیم به اسرار که حاجی برو جلو بشین! بالاخره او را با زور راهی جلوی وانت کردیم. وانت شروع به حرکت کرد. هنوز باورم نمی شد که دارم به خط اعزام می شوم. هم ترس داشتم هم دلهره. بچه ها همه در حال سر و کله زدن با هم بودند. از خنده نمی دانستند باید چه بکنند. سید تا می توانست برای بچه ها جک نعریف می کرد. نا گفته نماند که خود من هم از خنده رو به موت بودم! یک وانت دیگر از کنارمان رد شد. از بچه هایی بودند که قرار بود همراه ما اعزام بشوند. سرعتشان را کم کردند و با ما هم سرعت شدند. شروع کردیم به گفت و گو با آنها و آنها را هم تا می توانستیم خنداندیم. قرار بود ما خط شکن باشیم.

نزدیک های غروب بود که رسیدیم. بقیه بچه ها زود تر از ما مستقر شده بودند. همه در یکی از چادر های بسیار بزرگ جمع شدیم. در جمعمان یک روحانی سید حضور داشت. به امامت ایشان نماز مغرب و عشا را خواندیم. بعد از خواندن دعا سید بلند شد و با افتادگی ای که همیشه داشت شروع به صحبت کرد. آهنگ صدایش هنوز در ذهنم است. واقعا دل نشین بود. سید همیشه ما را با صدایش خیره به خود می کرد. حرف هایش به قدری قشنگ بود که نمی توانستیم گوش ندهیم. در آن جمع من حال دو نفر را اصلا نمی توانستم درک کنم. یکی حاج علی و دیگری سید. اول از همه حاج علی که نمی توانستم بفهمم که وقتی برای اولین بار به خط اعزام می شود چه حالی دارد و دوم سید که نمی دانستم با وجود یک دست چرا می خواهد دوباره به عملیات برود. سید در عملیات ماه پیش وقتی می خواست به بچه ها آب برساند دست خود را از دست داده بود. بچه ها می گفتند سید مات و مبهوت مانده بود، با اینکه وضعیت جسمانی بدی نداشت. می گفتند تا یک هفته حرفی نمی زد. ولی من یک چیزهایی فهمیده بودم؛ سید ارادت خاصی به خدا و ائمه مخصوصا آقا ابوالفضل داشت.

حرف های زیبای سید هم تمام شد و چراغ ها را خاموش کردند. نوحه و سینه زنی شروع شد. اشک ها عجیب سرازیر می شدند. دل های بچه ها چقدر صاف و بی آلایش بود. هر کس حاجتی را از خدا و ائمه، مخصوصا آقا اباعبدالله و آقا ابوالفضل می طلبید. من هم به خودم آمدم که حاجتی داشته باشم. به خداوند گفتم با آنکه می دانم رحمت تو تمام نشدنیست ولی همین قدر که اکنون مهمان تو و سرورم عباس و آقام اباعبدالله و ائمه هستم برایم کافیست.

مراسممان تمام شد و رفتیم برای خواب. قرار بود گروه اول بعد از نماز صبح اعزام بشوند. من در گروه اول بودم، در گروه خط شکن ها. از بچه های گروه اول کسی نمی خوابید. من هم خوابم نمی برد. همه در حال راز و نیاز و گریه بودند. بچه ها رفتند برای نماز شب. از چادر بیرون رفتم. عجب منظره ای بود. ماه درخشش خاصی داشت. شروع کردم به قدم زدن. بالای یک تپه کوچک سید را دیدم که داشت نماز شب می خواند. نمازش را تمام کرد. از قرار معلوم اذان صبح شده بود. رفتم کنارش و نماز صبح را شروع کردم. نمازم که تمام شد سید برخاست و نمازش را شروع کرد. نفهمیدم برای چی بعد از من خواند. فقط دیدم هنگامی که من داشتم نماز می خواندم اسلحه را آماده به دست گرفته بود.

سجده آخرش خیلی طولانی بود. وقتی از سجده بلند شد صورتش اشک تمام بود. اشهد را گفت و بعد سلام ها را. نمازش را تمام کرد. رو به من کرد و گفت آسمان را نگاه کن. چیز خاصی در آسمان ندیدم. برگشت و گفت: می دانی چرا دوباره با اینکه تنها یک دست دارم برای عملیات آمده ام؟ بسیار متعجب شدم. سید با همه بچه بود. با فرد خاصی گرم نمی گرفت. ولی این بار با من شروع به صحبت کرده بود. با تعجب گفتم: نه. گفت: به آقا ابوالفضل گفته ام باید دو دست و سرم را تقدیم تو کنم. دفعه قبل بچه ها خیلی تشنه بودند. رفته برایشان آب بیارم. آن جویی که کنارش رفتم آب خیلی زلالی داشت. آب نخوردم ولی با حسرت زیادی به آب نگاه کردم. خودم متوجه شدم که دلم آماده برای شهادت نیست. خیلی سخت بود. قمقمه ها را پر آب کردم و رفتم. تشنگی از یادم رفته بود. اصلا حواسم نبود. ناگهان یک خمپاره چند متر آن طرف تر افتاد. بر زمین افتادم. چیزی دیدم که باورش برایت بسیار سخت است. چهره ای را دیدم. صورت یک زن جوان ولی خسته بود. با نگاه هایش به من صبر را آموخت.

زیر گریه زد و دیگر نتوانست حرفی بزند. چشم هایم پر از اشک شده بود. سید بلند شد و رفت. اشک هایم را پاک کردم و رفتم پیش بچه ها. چهره ها بر خلاف نیم ساعت پیش بسیار شاداب و خندان دیده می شد. همه داشتند آماده می شدند. سربند ها را می بستند. حاج علی با دست های خسته اش سر بند قرمز رنگ سید را بست. من خیره مانده بودم. پیش من آمد و سربندش را به من داد. آنقدر در دستم نگه داشتم که بالاخره صدایش در آماد. با خنده زیادی بهم گفت نمی خواهی سربندم را به سرم ببندی؟! سربندش را بستم و خودم هم آماده شدم. روحانی جمعمان آمد و قرآن گرفت تا بچه های گروه اول از زیرش رد شوند. خودش هم جز ما بود. من هم از زیر قرآن رد شدم. خودش هم از زیر قرآن رد شد. در حالی که با بچه های گروه دوم خداحافظی می کردیم راه افتادیم.

خیلی ساکت و آرام به رهبری سید حرکت می کردیم. وقتی نزدیک تر شدیم دو گروه شدیم. مسیرمان جدا شد. سید در گروه ما نبود ولی حاج علی بود. انگار عراقی ها منتظرمان بودند. نزدیک تر که شدیم آتش باران شروع شد. رفتیم پشت سنگر. بچه ها شروع به تیر اندازی کردند. من از ترس مانند یک نوزاد در خودم فرو رفته بودم. فقط صدای تیر می شنیدم. بچه ها همین طور شهید می شدند. به خودم آمدم و چشم گرداندم تا حاج علی را در آن تاریکی پیدا کنم. به زور پیدایش کردم. بر زمین افتاده بود و برای اولین بار کلاه سبز رنگش از سرش جدا شده بود. چفیه اش خون خالی بود. شروع کردم به تکان دادنش و بلند صدایش می زدم. نمی دانستم تیر به به کجایش اصابت کرده است. فقط می دیدم دیگر توانی برایش نمانده است. از گروهمان تقریبا کسی سالم نمانده بود. خواستم بلند شوم و جلو بروم. فقط برای یک لحظه تمام زندگی ام جلوی چشمم آمد. نتوانستم بروم. اما انگار دلم نمی خواست دست خالی برگردم. بدن از حال رفته حاج علی را بلند کردم و برخاستم. تا بلند شدم یک ترکش به دست راستم اصابت کرد. آنقدر با سرعت و اضطراب می دویدم که اصلا متوجه دردش نمی شدم.

دیگری توانی برایم نمانده بود. کمی جلوتر بچه های گروه دوم را دیدم که با سرعت در حال دویدن به محل عملیات بودند. نمی دانم چطور توانستند ما را در آن تاریکی شب تشخیص دهند. دوان دوان به سمت ما آمدند. نفسی راحت کشیدم و حاج علی را بر زمین گذاشتم. از من درباره اوضاع و احوال بچه های گروه اول پرسیدند. من هرچه دیده بودم، در آن مدت کوتاه برایشان تعریف کردم. چند نفرشان اطراف حاج علی جمع شدند. بهم گفتند: حالش اصلا خوب نیست. بردارش و ببر سمت قرارگاه. فقط تا می توانی عجله کن. ما هم به عملیات می رویم. از من پرسیدند: از سید خبری نداری؟ گفتم: وقتی به خاکریزها رسیدیم دو گروه شدیم. سید در گروه ما نبود.

حاج علی را کول کردم و به راهم ادامه دادم. همه جای بدنم درد می کرد. دست راستم بی حس شده بود. دردی احساس نمی کردم. به تپه ای رسیدم که سید نمازش را آنجا خوانده بود. حاج علی را زمین گذاشتم. داشت نفس می کشید. خوشحال شدم. آرام زمزمه می کرد: آب می خواهم. سریع قمقمه را درآوردم. به قمقمه ترکش اصابت کرده بود و تمام آبش خالی شده بود. زیر گریه زدم. تمام دست و پایم جز دست راستم می لرزید. به حاج علی گفتم: یه کم طاقت بیاور. صد متری قرارگاه هستیم. بلندش کردم و دوان دوان به سمت قرارگاه رفتم. از تشنگی لبهایم پر از خون شده بود. بدنم دیگر عرق نمی کرد. خون حاج علی تمام لباسم را قرمز کرده بود. هرچه قدر به قرارگاه نزدیک تر می شدم سنگینی حاج علی را بیشتر احساس می کردم. به قرارگاه رسیدیم و همه هراسان به سمت من آمدند. حاج علی را زمین گذاشتم و گفتم که زخمی شده است. بچه ها دورش جمع شدند. بعد از چند ثانیه فریاد زدم: چرا کاری نمی کنید. همه زیر گریه زدند. اشک در چشمانم حلقه زد. حاج علی شهید شده بود. حاج علی تشنه شهید شد. چفیه خونی اش را برداشتم. رنگ چفیه تماما قرمز شده بود. قمقمه ام را درآوردم. هرچه قدر بیشتر به قمقمه نگاه می کردم اشک هایم بیشتر سرازیر می شدند.

بچه ها من را در چادر بردند و به زور مرا خواباندند. بعدا فهمیدم می خواستند دستم را معالجه کنند. صبح از خواب بلند شدم. دیدم دست راستم کامل بی حس است. انگار دست راستی نداشتم. از چادر بیرون رفتم. دیدم بچه ها یا در حال معالجه زخمی ها هستند یا خداحافظی با شهدا. عجب منظره ای بود. همین طور که داشتم از کنار اجساد رد می شدم یک جسد دیدم که توجه من را به خود خیلی جلب کرد. حیرت زده مانده بودم. جسدی که رو به روی من بود، دو دست و یک سر نداشت. نزدیک تر شدم. یکی از آستین هایش سالم بود ولی دیگری خونی. تمام پیراهنش خونی بود. یک سربند قرمز رنگ نیمه پاره بر روی پیراهنش بود. بسیار متعجب و مضطرب نزدیک تر رفتم. فکر می کردم باید بترسم اما نمی دانم چرا ترس نداشت. احساس می کردم بدنش برایم خیلی آشناست. دستم را در جیبش کردم. یک کاغذ خونی از جیبش درآوردم. لحن کلام نوشته هایش برایم آشنا بود. به خودم آمدم. جسد را توانستم تشخیص دهم. آن جسد سیدمان بود. اشک از چشمهایم سرازیر شد. دست و پایم را گم کرده بودم. جسمم توانی نداشت. انگار روحم از بدنم خارج شده بود. بعد از چند دقیقه که توانستم کنترل خودم را بدست آورم فریاد کشیدم. از گریه چشم هایم باز نمی شدند. قمقمه اش را درآوردم. قمقمه اش خالی بود.

سید ما حتی یک درجه هم بر شانه هایش نداشت. همیشه می گفت حتی جای آن رودی هم نبودم که در حسرت لبهایش بمانم. ولی من می گویم من حتی جای آن خاکی هم نبودم که قدمهایش را بر روی من بگذارد و خاک پایش شوم. الان فهمیدم آن شب سید چه چیزی می گفت. آسمان آن شب زیبا بود. چون مهتابی بدون ماه داشت.

یا علی.  

           

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 20:55  توسط سید مسعود   |