تبليغاتX
در اعماق کویر
کویر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

باز هم گذشت، روز ها از پی هم رفتند و فقط خاطرات شیرینی را در ذهن من به جا گذاشتند.

به یادم می آید روزی که دستان هم را در راه آهن فشردیم و با هم پیمان بستیم که لحظات خوشی را سپری کنیم. همه منتظر بودیم، منتظر صدای سوت قطار و حرکت، قطار حرکت و این آغاز اولین تجربه زندگی من بود با نام اردوی جهادی، در پی آن گفتیم و خندیدیم تا شب شد و صبح دم این چشمان من بود که متبرک به نورانیت گنبد زرد رضا شد، دل من چون کبوتری بر آستان پر مهر رضا پر کشید. رو به روی گنبد ایستادم، اذن دخول خواندم، به نیمه های آن نرسیده بودم که اشک از چشمانم سرازیر شد، نمی دانم چرا دلم شکست . دلم از غربت امام رضا شکست یا از کرم او، این امام غریب باز هم مرا به زیارت خود طلبیده بود اما این بار زیارت رنگ دیگری داشت. زیارتی کوتاه و مختصر بود اما تمام حرف های دلم را زدم. به امام رضا گفتم که به نیابت شما دست بر سر یتیمان خواهم کشید، به اما رضا گفتم که به نیابت شما بیل خواهم زد، کلنگ می زنم، آجر پرتاب می کنم تا خانه ای بسازم به نام شما، تا یتیمان در آن کاشانه دمی بیارامند، به امام رضا گفتم یا امام غریب مرا فراموش نکنید و در دلم این امید زنده بود که با کوله باری از نور با دستان پینه زده و با بازوان خسته و با تنی مجروح به زیارت می آیم. این بار با دلی پاک و زلال، این بار ما هم غریب هستیم، غریب از هر گونه خود خواهی، غریب از هر گونه گناه و آشنا با دستان پر مهر تو ای امام رئوف.

ساعت پنج صبح بود، طلوعی تازه، مرا بیدار کردند، اما انگار از خواب غفلت، لباسهایم را پوشیدم، راه افتادیم، همه چیز آماده بود، آماده برای اینکه بدنم را در خدمت خلق خدا به تکاپو بیاندازم، بر زیر لب زمزمه می کردم اللهم قو علی خدمتک جوارحی، خدایا برای خدمت به تو بدنم را قوی بگردان.

کار سخت بود، بیل زدن آنقدر ها هم آسان نبود، اما همه سختی ها برایم شیرین بود، بدن من توانش کم بود اما هرچه داشت در طبق اخلاص می گذاشت، من بیشتر نظاره گر صحنه ها بودم ، صحنه ایثار هم کلاسی های خودم، که چگونه کارهای سخت را با جان و دل قبول می کردند تا به دیگران خیلی سخت نگذرد.

هنگام دهانه شد، استراحت کوتاهی کردیم باز هم دوستانم را دیدم که چای می ریختند و نان و پنیر و خرما به دست دیگران می رساندند و چه زیبا بود که دوستانم را در این لباس زیبای اخلاص می دیدم، باز هم هنگام کار شد، هنگام تلاش، زمان رسیدن از خود به خدا. تا اذان کار کردیم تا آن دم که موذن بانگ برداشت که خدا بزرگ تر از همه چیز است. چون بانگ تکبیر را شنیدیم آنچه غیر از خدا بود رها کردم و وضو گرفتم با لباسهای خاکی با نماز ایستادم، روی زمین و زیر سقف آسمان درست مانند انسانهای غریب بی خانمان. نمی دانم چرا این نماز با همه نماز های زندگی ام تفاوت داشت. دوست نداشتم سر از سجده بردارم، احساس می کردم در این سادگی به خدا نزدیک تر شدم، احساس می کردم تمام ناخالصی های وجودم از صبحدم تا کنون پاک و زلال شده است. نماز تمام شد. احساس خستگی می کردم اما دلم نمی خواست کار را رها کنم، هنگامی که آجر بر روی آجر گذاشته می شدخستگی از وجودم خارج می شد. نمی دانم چند رج چیده بودیم که ساعت یک و نیم شد و باید بر می گشتیم.

روزهایمان همین گونه گذشت. سال تحویل شد در حالی که در حال خواندن واقعه بودیم و بر سر سفره هفت سینی بودیم که اولین سین آن سادگی بود.

و اما امشب، همه چیز تمام شد، اردوی جهادی تمام شد. اردویی سراسر لذت و شادمانی.

بچه ها خدا حافظ اردوی جهادی، خدا حافظ بیدار باش های صبح، خدا حافظ نرمش های صبحگاهی، خدا حافظ مراسم پرچم و خندقی، خدا حافظ بیل و ملات و فرغون، خدا حافظ اوستا های خوب و مهربون، خدا حافظ شوخی های شهرستانی و موسوی، خدا حافظ صدای چایی چایی حسینی، خداحافظ حمام های بعد از کار و ترابی، خداحافظ لیگ قهرمانان جهادی، خداحافظ ساعت مطالعه و کپ زدن های یواشکی، خداحافظ خوابیدن های زورکی.

بچه ها هرچه بود تمام شد و ما ماندیم و خاطره خوشی از بهترین لحظه های زندگی. خدایا این بار روی صحبتم. کاری کن که چنین مسافرتی همیشه در تقدیر من قرار گیرد و من جهادگر هر ساله باشم.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 22:13  توسط سید مسعود   |