من خوبم، یعنی توپم! تو خوبی؟ من سلامتی تو چه خبر؟ بد نیست، به تو چطور؟ خوش می گذره؟ ببخشید این چند وقت دلت رو رنجوندم. بذار به حساب بچگیمون. اینجا همه چیز می زونه، خیالت راحت. راستی هفته شهدا هم تموم شده. خبر داری که؟ شما که از همه چیز خبر داری.
این چند وقت یه کم احساس خستگی و تنهایی کردم. راستش یه سری چیزا با هم رو سرم خراب شد. خودت که تو جریانش بودی. اعصاب واسمون نموند. حسابی داغون شدیم. حسابی؟ نه بابا! فکرت منحرفه ها!! قضیه چیز دیگه بود. نمی دونم چرا سعی می کردم اونایی رو که از دست دادم دوباره برگردونم. شاید همون یارو مارمولکه! یا همونی که یزد پیشش می خوابیدم. یا همونی که تازگی ها دلشو شیکوندم. راستشو بخوای احساس پشیمونی داشتم. اون دوتای اول دیگه ناامیدم کردن ولی به این آخری هنوز امید دارم. فکر می کنی بر میگرده؟
راستشو بخوای یه کم دلم واسه خلوت کردن دوتامون تنگ شده. نماز واسمون تکلیفه، هیچ چیز ازش نمی فهمم. ولی نمی دونم چرا وقتی قنوت می گیرم این دستای خالی تر از همیشم رو که می بینم بیشتر دلم واست تنگ می شه.
ولی الان دیگه داغون نیستم. چون به این رسیدم که یه چیز تو دنیا غیر ممکنه اونم برگردوندن گذشته هست. می خوام فردام رو قشنگ تر، خیلی قشنگ تر بسازم. می دونم باهام موافقی. خیلی ها دلم رو شکوندن ولی مهم نیست، یعنی اصلا مهم نیست! مهم زندگیمه. مهم اینه که مهلتم برای آدم بدون داره سپری می شه. اگه بخوام تو کف گذشته باشم هیچ چیز نخواهم فهمید.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد...