می دونم. دوست داری، "درس" بخونی. دوست داری موقع درس خوندن "آرامش" داشته باشی. اینا حق تو هست. دوست داری تو مدرسه با رفیقات حسابی خوش بگذرونی. دوست داری خوش باشی. حالا یه سری چیزایی هم هست که اقتضای سنته و ممکنه یه کم اعصابت رو خورد کنه. شاید روت نشه به خونه بگی، یا حتی نتونی به رفیقت بگی، اصلا شاید با رفیقت مشکل داشته باشی، خوب این جور موقع ها باید رو بیاری به معلم راهنما. که دلسوزت باشه. مثل یه رفیق بشینه باهات صحبت کنه. اون جوری که مشخصه آدم دلسوزیه. ولی خوب احتمال این هست که بعد اسمت "آنتن" در بره. تو دلت پره، فقط می خوای درد دل کنی. چشمات رو بستی. می خوای سفره دلت رو باز کنی. اصلا حواست نیست. رو چه حسابی؟ "اعتماد"؟
میدونی توی شورای دبیرستانی که "۶۷ تا شهید" داده پشت سر آدمایی مثل تو چی می گن؟ اونا به این فکر نمی کنن که روحیات "حساس" و گوگولی تو ممکنه داغون بشه. اونا به این فکر نمی کنن که دوست داری "درس" بخونی، دوست داری با "رفیقات" باشی. اونا به این فکر می کنن که باید درست خوب بشه تا مدرسشون تو دید مردم بشه گل و بلبل. بعدش هم مردم بیان و ثبت نام کنن. مدرسه ای که کافیه یه نفر توش یه کم قیافه خوبی داشته باشه تا بعد واسش تو وبلاگ "مطلب" بنویسن و یه کاری کنن نتونه تو مدرسه راه بره. می بینی چقدر قشنگه؟ حالا تو می خوای "اعتماد" کنی؟! ساده نباش. یه چیزی رو بدون. همه ی این ها، مدرسه، درس، رفیق و ... واسه ی اینه که تو به هدفت برسی. واسه اینه که تو "فکر" کنی، لذت ببری، زندگی کنی. نذار وقتت تلف بشه. چرا اینقدر زود "اعتماد" می کنی؟! یه چیزی رو بدون، هیچ کس توی این دنیا قابل اعتماد نیست. پس هیچ کس هم ظرفیت درد دل تو رو نداره.
ولی یه کسی هست که همیشه با تو و به یاد تو هست. تو رو یه جور دیگه دوست داره. یه جور دیگه. زیاد دور نیست، اون بالا.
خدا اون بالاس.