تبليغاتX
در اعماق کویر
کویر

 

صبح که در رو باز میکنی و می آیی بیرون؛ میگی: به امید تو!

ساعت رو که نگاه میکنی و می بینی داره دیر میشه؛ میگی: توکل بر تو!

از خیابون شلوغ که می خوای رد بشی؛ میگی: محافظتم کن!

گاهی وقتها که حال داری و به خاک می افتی؛ میگی: پاک و منزهی تو!

کارهات که گیر میکنه؛ میگی: کمکم کن!

همه ی کارها که خراب میشه؛ میگی: به فریادم برس!

از همه جا و همه کس که رونده و درمونده میشی؛ میگی: دوستت دارم ...!

***

زود که می رسی؛ میگی: مدیر من رو ببینه که زود اومدم و...!

توی خیابون که ویراژ میدی و حال میکنی؛ میگی: مردم من رو ببینند که ...!

فوتبال که بازی میکنی و یه دریبل چمنی(!) که میزنی؛ میگی: معلم ورزش من رو ببینه که ...!

نماز که میخونی؛ میگی: (...) من رو ببینه که ...!

کارت که راه می افته میگی: من ..................!

نمره که میگیری؛ میگی: من ...............!

بزرگ که میشی؛ میگی: من .............!

 

میگی: به امید تو، توکل بر تو، پاکی تو، تو ، تو، تو .... اما به امید اتوبوسی، به امید معلم، به امید مدیر، به امید خودت، خودت، خودت.....

به هرکسی که میرسی میگی: عزیز من! آقای من! زندگی من! دوستت دارم! نوکرتم! غلامتم! و اگه شب جمعه ای هم حالی داشتی، میای و همون حرفها رو به من میزنی....

ببینم تو من رو می پرستی یا آفتاب رو؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 20:53  توسط حاجی  |