ای حرمت مرجع درماندگان...

جاده بود، مهتاب نبود
گلبانگ اذان صبح پیچیده بود.
سجاده،
گلی لاله، سرخ
زیبا بود.
آسمان را نگاه کن،
زیباست، آبی.
خط های سفید و آبی
همه جا سپید است.
بوی گل نرگس همه جا،
پیچیده بود
سجده آخر چه قدر طولانی بود
آسمان را نگاه کن.
*ماه نبود مهتاب بود!
تقدیم کرد،
تا یادش باشد سر بندش را محکم ببندد.
زیباست،یا علی
-------------------------------------------
درسته حاجي، منم اتوبوس يزد يادمه.
به نام خدایی که بهترین ها را آفرید،
به نام خدایی که پاک ترین ها را آفرید،
به نام خدایی که تنهایی را بی معنی کرد،
به نام خدایی که آراماش را بخشید،
به نام خدای دستان خسته اش،
به نام خدای شب های ساکتش،
به نام خدای پاهای استوارش،
به نام خدای جهاد های غریبانه اش،
به نام خدایی که برگزید،
به نام خدای کبوترانش...
مژده ی ایرانسل به انسان های تنها:

این بار قبل از نماز برنامه داریم! باید حسابی سحری بخوریم! آخر یک جوری باید تا اذان دوام بیاوریم. بسم الله! چایی، یکم نون و پنیر، خرما، … . تلویزیون: «عزیزان روزه دار ده دقیقه تا اذان مانده». اذان شد… . بالاخره بعد از چند وقت نماز صبحمان سر وقت خوانده می شود.
الله اکبر. خدایا فقط به یاد تو ام. ستایش برای توست. تو که واژه رحمان و رحیم را معنا می کنی. تو که تنها امید من در روز قیامتی. تو که تنها کسمی. تو که مرا هدایت می کنی به پاک ترین نقطه وجودم. سبحان ربی العظم و بحمده. تو که مرا می بری… . خدایا ای کاش می شد تا یکجا مرا به سجده ات می بردی تا اشک هایم را نمی دیدی. خدایا سجده ات چقدر زیباست. سبحان الله… . بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا بابت در کنارت بودنم متشکرم. بابت مهربانیت، بابت بخشندگیت سپاس گزارم. خدایا روز قیامت تنهایم نگذار. مثل همیشه نوازشم کن. مثل همیشه لبخند بزن. خدایا فقط تو را دارم، بنده توام و معبودم تویی. باز وقت قنوت شد، دستانم خالیست… . چشمانم را به زمین دوخته ام. چگونه به عظمتت بنگرم؟ سبحان ربی العضیم و بحمده. پا هایم دیگر توان ایستادن ندارد. مهر تو صدایم می زند. سبحان الله… . الله اکبر.
روزه دار، روزه ات مبارک.
دلم برایت تنگ شده بود. دلم برای تنهایی هایت تنگ شده بود. درست است کلاس ما بالا رفت و دیگر جایی در این جا نداریم اما دلم هوای سراب هایت را کرده بود. دلم هوای آفتابت را کرده بود. دلم هوای ماهت را کرده بود. حاجی تو کجا رفت؟ سیدت کجاست؟ مهر پیشانی من برای نماز خاک تو بود و چقدر برایم گوارا بود. شب هایت فریاد بی صدای چشمانم بود. روزهایت امید. امیدت عشق. عشقت کجا بود؟ گم شدم.
باید امشب بروم. باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم... کفش هایم کو؟
حتی اگر تنها ترین تنها ها شوم باز خدا هست.
به کجا چنین شتابان؟
هوس سفر نداری؟
همه آرزویم...
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...
می دونم. دوست داری، "درس" بخونی. دوست داری موقع درس خوندن "آرامش" داشته باشی. اینا حق تو هست. دوست داری تو مدرسه با رفیقات حسابی خوش بگذرونی. دوست داری خوش باشی. حالا یه سری چیزایی هم هست که اقتضای سنته و ممکنه یه کم اعصابت رو خورد کنه. شاید روت نشه به خونه بگی، یا حتی نتونی به رفیقت بگی، اصلا شاید با رفیقت مشکل داشته باشی، خوب این جور موقع ها باید رو بیاری به معلم راهنما. که دلسوزت باشه. مثل یه رفیق بشینه باهات صحبت کنه. اون جوری که مشخصه آدم دلسوزیه. ولی خوب احتمال این هست که بعد اسمت "آنتن" در بره. تو دلت پره، فقط می خوای درد دل کنی. چشمات رو بستی. می خوای سفره دلت رو باز کنی. اصلا حواست نیست. رو چه حسابی؟ "اعتماد"؟
میدونی توی شورای دبیرستانی که "۶۷ تا شهید" داده پشت سر آدمایی مثل تو چی می گن؟ اونا به این فکر نمی کنن که روحیات "حساس" و گوگولی تو ممکنه داغون بشه. اونا به این فکر نمی کنن که دوست داری "درس" بخونی، دوست داری با "رفیقات" باشی. اونا به این فکر می کنن که باید درست خوب بشه تا مدرسشون تو دید مردم بشه گل و بلبل. بعدش هم مردم بیان و ثبت نام کنن. مدرسه ای که کافیه یه نفر توش یه کم قیافه خوبی داشته باشه تا بعد واسش تو وبلاگ "مطلب" بنویسن و یه کاری کنن نتونه تو مدرسه راه بره. می بینی چقدر قشنگه؟ حالا تو می خوای "اعتماد" کنی؟! ساده نباش. یه چیزی رو بدون. همه ی این ها، مدرسه، درس، رفیق و ... واسه ی اینه که تو به هدفت برسی. واسه اینه که تو "فکر" کنی، لذت ببری، زندگی کنی. نذار وقتت تلف بشه. چرا اینقدر زود "اعتماد" می کنی؟! یه چیزی رو بدون، هیچ کس توی این دنیا قابل اعتماد نیست. پس هیچ کس هم ظرفیت درد دل تو رو نداره.
ولی یه کسی هست که همیشه با تو و به یاد تو هست. تو رو یه جور دیگه دوست داره. یه جور دیگه. زیاد دور نیست، اون بالا.
خدا اون بالاس.
من خوبم، یعنی توپم! تو خوبی؟ من سلامتی تو چه خبر؟ بد نیست، به تو چطور؟ خوش می گذره؟ ببخشید این چند وقت دلت رو رنجوندم. بذار به حساب بچگیمون. اینجا همه چیز می زونه، خیالت راحت. راستی هفته شهدا هم تموم شده. خبر داری که؟ شما که از همه چیز خبر داری.
این چند وقت یه کم احساس خستگی و تنهایی کردم. راستش یه سری چیزا با هم رو سرم خراب شد. خودت که تو جریانش بودی. اعصاب واسمون نموند. حسابی داغون شدیم. حسابی؟ نه بابا! فکرت منحرفه ها!! قضیه چیز دیگه بود. نمی دونم چرا سعی می کردم اونایی رو که از دست دادم دوباره برگردونم. شاید همون یارو مارمولکه! یا همونی که یزد پیشش می خوابیدم. یا همونی که تازگی ها دلشو شیکوندم. راستشو بخوای احساس پشیمونی داشتم. اون دوتای اول دیگه ناامیدم کردن ولی به این آخری هنوز امید دارم. فکر می کنی بر میگرده؟
راستشو بخوای یه کم دلم واسه خلوت کردن دوتامون تنگ شده. نماز واسمون تکلیفه، هیچ چیز ازش نمی فهمم. ولی نمی دونم چرا وقتی قنوت می گیرم این دستای خالی تر از همیشم رو که می بینم بیشتر دلم واست تنگ می شه.
ولی الان دیگه داغون نیستم. چون به این رسیدم که یه چیز تو دنیا غیر ممکنه اونم برگردوندن گذشته هست. می خوام فردام رو قشنگ تر، خیلی قشنگ تر بسازم. می دونم باهام موافقی. خیلی ها دلم رو شکوندن ولی مهم نیست، یعنی اصلا مهم نیست! مهم زندگیمه. مهم اینه که مهلتم برای آدم بدون داره سپری می شه. اگه بخوام تو کف گذشته باشم هیچ چیز نخواهم فهمید.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد...
از تمام دوستانی که برای مطالب کامنت می گذارند تقاضا می شود حتما نام و یا شماره تماس و یا آدرس و یا ... خود را ذکر کنند تا ما در اسرع وقت بتوانیم جواب فحش هایشان را بدهیم.
با تشکر- مدریت خیلی محترم وبلاگ... نه سازمان کویر.
چشماشو به زمین دوخت
انگار جوابی نداشت
انگار دلش خیلی سوخت
این اجاره خونه ی کویر داره زیاد می شه. فکر کنم باید اسباب اساسیمون رو جمع کنیم بریم. البته باید با صاحب خونش یه کم اختلات کنیم بعد!
یه بخشی داره یه جایی (....3!) تشکیل می شه به نام حفاظت اطلاعات!!!! به ما هم یه پیشنهادایی دادن!!!! کارش بد نیست ولی یه کم خوش قولی می خواد! باید تمرین کنم خوش قول بشم!
یا علی.
بیتُ بیتک، والحرمُ حرمک، والعبدُ عبدک...
یا علی.
هوالعليم
دوباره يك سال گذشت. قبول دارم خيلي از اشتباهات را انجام دادم ولي حداقل خيلي تجربه كسب كردم. تجربه هايي كه مي دانم به درد بخور هستند، اگر استفاده كنم. خوب قبول دارم كه وقتي معلمم از من پرسيد چرا، بايد دليل واقعيش را مي آوردم. نبايد بدون توجه با تغييراتي كه در محيط رخ داده بود كارهاي قبلي ام را دوباره تكرار مي كردم. نبايد وقتي ناراحتي و عصبانيت بقيه را مي ديدم خودم را هم مثل آنان جلوه مي دادم. بايد سرعتم را بيشتر مي كردم. بايد يك مسير را بالاخره براي خودم انتخاب مي كردم. اگر عشقم ياد دادن به ديگران بود بايد خوب ياد مي گرفتم. وقتي كه احساس كوچكي و يك بعدي در مقابلش كردم بايد يادم مي آمد كه اليس الله بكاف عبده؟!
وقتي الان اين آيه را به ياد مي آورم احساس سبكي مي كنم، احساس مطمئن بودن، چون توكلم هم قلبي تر است. بايد سعي كنم كه اين آيه را از يادم نبرم.
اول با عرض معذرت به خاطر اینکه یه مدت طولانی چیزی ننوشتم. راستش درگیر امتحانا بودیم. ان شا الله دوباره وبلاگ رو آپدیت می کنم.
یا علی.
بسم الله الرحمن الرحیم
باز هم گذشت، روز ها از پی هم رفتند و فقط خاطرات شیرینی را در ذهن من به جا گذاشتند.
به یادم می آید روزی که دستان هم را در راه آهن فشردیم و با هم پیمان بستیم که لحظات خوشی را سپری کنیم. همه منتظر بودیم، منتظر صدای سوت قطار و حرکت، قطار حرکت و این آغاز اولین تجربه زندگی من بود با نام اردوی جهادی، در پی آن گفتیم و خندیدیم تا شب شد و صبح دم این چشمان من بود که متبرک به نورانیت گنبد زرد رضا شد، دل من چون کبوتری بر آستان پر مهر رضا پر کشید. رو به روی گنبد ایستادم، اذن دخول خواندم، به نیمه های آن نرسیده بودم که اشک از چشمانم سرازیر شد، نمی دانم چرا دلم شکست . دلم از غربت امام رضا شکست یا از کرم او، این امام غریب باز هم مرا به زیارت خود طلبیده بود اما این بار زیارت رنگ دیگری داشت. زیارتی کوتاه و مختصر بود اما تمام حرف های دلم را زدم. به امام رضا گفتم که به نیابت شما دست بر سر یتیمان خواهم کشید، به اما رضا گفتم که به نیابت شما بیل خواهم زد، کلنگ می زنم، آجر پرتاب می کنم تا خانه ای بسازم به نام شما، تا یتیمان در آن کاشانه دمی بیارامند، به امام رضا گفتم یا امام غریب مرا فراموش نکنید و در دلم این امید زنده بود که با کوله باری از نور با دستان پینه زده و با بازوان خسته و با تنی مجروح به زیارت می آیم. این بار با دلی پاک و زلال، این بار ما هم غریب هستیم، غریب از هر گونه خود خواهی، غریب از هر گونه گناه و آشنا با دستان پر مهر تو ای امام رئوف.
ساعت پنج صبح بود، طلوعی تازه، مرا بیدار کردند، اما انگار از خواب غفلت، لباسهایم را پوشیدم، راه افتادیم، همه چیز آماده بود، آماده برای اینکه بدنم را در خدمت خلق خدا به تکاپو بیاندازم، بر زیر لب زمزمه می کردم اللهم قو علی خدمتک جوارحی، خدایا برای خدمت به تو بدنم را قوی بگردان.
کار سخت بود، بیل زدن آنقدر ها هم آسان نبود، اما همه سختی ها برایم شیرین بود، بدن من توانش کم بود اما هرچه داشت در طبق اخلاص می گذاشت، من بیشتر نظاره گر صحنه ها بودم ، صحنه ایثار هم کلاسی های خودم، که چگونه کارهای سخت را با جان و دل قبول می کردند تا به دیگران خیلی سخت نگذرد.
هنگام دهانه شد، استراحت کوتاهی کردیم باز هم دوستانم را دیدم که چای می ریختند و نان و پنیر و خرما به دست دیگران می رساندند و چه زیبا بود که دوستانم را در این لباس زیبای اخلاص می دیدم، باز هم هنگام کار شد، هنگام تلاش، زمان رسیدن از خود به خدا. تا اذان کار کردیم تا آن دم که موذن بانگ برداشت که خدا بزرگ تر از همه چیز است. چون بانگ تکبیر را شنیدیم آنچه غیر از خدا بود رها کردم و وضو گرفتم با لباسهای خاکی با نماز ایستادم، روی زمین و زیر سقف آسمان درست مانند انسانهای غریب بی خانمان. نمی دانم چرا این نماز با همه نماز های زندگی ام تفاوت داشت. دوست نداشتم سر از سجده بردارم، احساس می کردم در این سادگی به خدا نزدیک تر شدم، احساس می کردم تمام ناخالصی های وجودم از صبحدم تا کنون پاک و زلال شده است. نماز تمام شد. احساس خستگی می کردم اما دلم نمی خواست کار را رها کنم، هنگامی که آجر بر روی آجر گذاشته می شدخستگی از وجودم خارج می شد. نمی دانم چند رج چیده بودیم که ساعت یک و نیم شد و باید بر می گشتیم.
روزهایمان همین گونه گذشت. سال تحویل شد در حالی که در حال خواندن واقعه بودیم و بر سر سفره هفت سینی بودیم که اولین سین آن سادگی بود.
و اما امشب، همه چیز تمام شد، اردوی جهادی تمام شد. اردویی سراسر لذت و شادمانی.
بچه ها خدا حافظ اردوی جهادی، خدا حافظ بیدار باش های صبح، خدا حافظ نرمش های صبحگاهی، خدا حافظ مراسم پرچم و خندقی، خدا حافظ بیل و ملات و فرغون، خدا حافظ اوستا های خوب و مهربون، خدا حافظ شوخی های شهرستانی و موسوی، خدا حافظ صدای چایی چایی حسینی، خداحافظ حمام های بعد از کار و ترابی، خداحافظ لیگ قهرمانان جهادی، خداحافظ ساعت مطالعه و کپ زدن های یواشکی، خداحافظ خوابیدن های زورکی.
بچه ها هرچه بود تمام شد و ما ماندیم و خاطره خوشی از بهترین لحظه های زندگی. خدایا این بار روی صحبتم. کاری کن که چنین مسافرتی همیشه در تقدیر من قرار گیرد و من جهادگر هر ساله باشم.
یادش به خیر. سوار وانت شدیم. به زور پشت وانت جا شدیم. سید هم آمد و پیش ما نشست. جلوی وانت خالی مانده بود. مانده بودیم چه کسی را بفرستیم و آنجا بنشیند. یک لحظه حاج علی را دیدیم. حاج علی یک مرد کهن سال ولی از همه ما شاداب تر بود. دو تا پسر داشت، هر دو شهید شده بودند. خیلی خنده رو بود. هر وقت از جایی دلخور بودیم پیشش می رفتیم و درد دل می کردیم. او هم تا می توانست به ما انرژی مثبت می داد و ما کلی کیف می کردیم. در این عمر هفتاد ساله اش یک بار نمازش قضا نشده بود. خلاصه فردی غیر قابل وصف بود. معمولا در ایستگاه های صلواتی کار می کرد. خیلی دوست داشت جلو تر بیاید اما فرماندار هایمان از قبیل سید شدیدا به خاطر کهولت سنش با این امر مخالفت می کردند.
حاج علی را که دیدیم همه با هم شروع کردیم به اسرار که حاجی برو جلو بشین! بالاخره او را با زور راهی جلوی وانت کردیم. وانت شروع به حرکت کرد. هنوز باورم نمی شد که دارم به خط اعزام می شوم. هم ترس داشتم هم دلهره. بچه ها همه در حال سر و کله زدن با هم بودند. از خنده نمی دانستند باید چه بکنند. سید تا می توانست برای بچه ها جک نعریف می کرد. نا گفته نماند که خود من هم از خنده رو به موت بودم! یک وانت دیگر از کنارمان رد شد. از بچه هایی بودند که قرار بود همراه ما اعزام بشوند. سرعتشان را کم کردند و با ما هم سرعت شدند. شروع کردیم به گفت و گو با آنها و آنها را هم تا می توانستیم خنداندیم. قرار بود ما خط شکن باشیم.
نزدیک های غروب بود که رسیدیم. بقیه بچه ها زود تر از ما مستقر شده بودند. همه در یکی از چادر های بسیار بزرگ جمع شدیم. در جمعمان یک روحانی سید حضور داشت. به امامت ایشان نماز مغرب و عشا را خواندیم. بعد از خواندن دعا سید بلند شد و با افتادگی ای که همیشه داشت شروع به صحبت کرد. آهنگ صدایش هنوز در ذهنم است. واقعا دل نشین بود. سید همیشه ما را با صدایش خیره به خود می کرد. حرف هایش به قدری قشنگ بود که نمی توانستیم گوش ندهیم. در آن جمع من حال دو نفر را اصلا نمی توانستم درک کنم. یکی حاج علی و دیگری سید. اول از همه حاج علی که نمی توانستم بفهمم که وقتی برای اولین بار به خط اعزام می شود چه حالی دارد و دوم سید که نمی دانستم با وجود یک دست چرا می خواهد دوباره به عملیات برود. سید در عملیات ماه پیش وقتی می خواست به بچه ها آب برساند دست خود را از دست داده بود. بچه ها می گفتند سید مات و مبهوت مانده بود، با اینکه وضعیت جسمانی بدی نداشت. می گفتند تا یک هفته حرفی نمی زد. ولی من یک چیزهایی فهمیده بودم؛ سید ارادت خاصی به خدا و ائمه مخصوصا آقا ابوالفضل داشت.
حرف های زیبای سید هم تمام شد و چراغ ها را خاموش کردند. نوحه و سینه زنی شروع شد. اشک ها عجیب سرازیر می شدند. دل های بچه ها چقدر صاف و بی آلایش بود. هر کس حاجتی را از خدا و ائمه، مخصوصا آقا اباعبدالله و آقا ابوالفضل می طلبید. من هم به خودم آمدم که حاجتی داشته باشم. به خداوند گفتم با آنکه می دانم رحمت تو تمام نشدنیست ولی همین قدر که اکنون مهمان تو و سرورم عباس و آقام اباعبدالله و ائمه هستم برایم کافیست.
مراسممان تمام شد و رفتیم برای خواب. قرار بود گروه اول بعد از نماز صبح اعزام بشوند. من در گروه اول بودم، در گروه خط شکن ها. از بچه های گروه اول کسی نمی خوابید. من هم خوابم نمی برد. همه در حال راز و نیاز و گریه بودند. بچه ها رفتند برای نماز شب. از چادر بیرون رفتم. عجب منظره ای بود. ماه درخشش خاصی داشت. شروع کردم به قدم زدن. بالای یک تپه کوچک سید را دیدم که داشت نماز شب می خواند. نمازش را تمام کرد. از قرار معلوم اذان صبح شده بود. رفتم کنارش و نماز صبح را شروع کردم. نمازم که تمام شد سید برخاست و نمازش را شروع کرد. نفهمیدم برای چی بعد از من خواند. فقط دیدم هنگامی که من داشتم نماز می خواندم اسلحه را آماده به دست گرفته بود.
سجده آخرش خیلی طولانی بود. وقتی از سجده بلند شد صورتش اشک تمام بود. اشهد را گفت و بعد سلام ها را. نمازش را تمام کرد. رو به من کرد و گفت آسمان را نگاه کن. چیز خاصی در آسمان ندیدم. برگشت و گفت: می دانی چرا دوباره با اینکه تنها یک دست دارم برای عملیات آمده ام؟ بسیار متعجب شدم. سید با همه بچه بود. با فرد خاصی گرم نمی گرفت. ولی این بار با من شروع به صحبت کرده بود. با تعجب گفتم: نه. گفت: به آقا ابوالفضل گفته ام باید دو دست و سرم را تقدیم تو کنم. دفعه قبل بچه ها خیلی تشنه بودند. رفته برایشان آب بیارم. آن جویی که کنارش رفتم آب خیلی زلالی داشت. آب نخوردم ولی با حسرت زیادی به آب نگاه کردم. خودم متوجه شدم که دلم آماده برای شهادت نیست. خیلی سخت بود. قمقمه ها را پر آب کردم و رفتم. تشنگی از یادم رفته بود. اصلا حواسم نبود. ناگهان یک خمپاره چند متر آن طرف تر افتاد. بر زمین افتادم. چیزی دیدم که باورش برایت بسیار سخت است. چهره ای را دیدم. صورت یک زن جوان ولی خسته بود. با نگاه هایش به من صبر را آموخت.
زیر گریه زد و دیگر نتوانست حرفی بزند. چشم هایم پر از اشک شده بود. سید بلند شد و رفت. اشک هایم را پاک کردم و رفتم پیش بچه ها. چهره ها بر خلاف نیم ساعت پیش بسیار شاداب و خندان دیده می شد. همه داشتند آماده می شدند. سربند ها را می بستند. حاج علی با دست های خسته اش سر بند قرمز رنگ سید را بست. من خیره مانده بودم. پیش من آمد و سربندش را به من داد. آنقدر در دستم نگه داشتم که بالاخره صدایش در آماد. با خنده زیادی بهم گفت نمی خواهی سربندم را به سرم ببندی؟! سربندش را بستم و خودم هم آماده شدم. روحانی جمعمان آمد و قرآن گرفت تا بچه های گروه اول از زیرش رد شوند. خودش هم جز ما بود. من هم از زیر قرآن رد شدم. خودش هم از زیر قرآن رد شد. در حالی که با بچه های گروه دوم خداحافظی می کردیم راه افتادیم.
خیلی ساکت و آرام به رهبری سید حرکت می کردیم. وقتی نزدیک تر شدیم دو گروه شدیم. مسیرمان جدا شد. سید در گروه ما نبود ولی حاج علی بود. انگار عراقی ها منتظرمان بودند. نزدیک تر که شدیم آتش باران شروع شد. رفتیم پشت سنگر. بچه ها شروع به تیر اندازی کردند. من از ترس مانند یک نوزاد در خودم فرو رفته بودم. فقط صدای تیر می شنیدم. بچه ها همین طور شهید می شدند. به خودم آمدم و چشم گرداندم تا حاج علی را در آن تاریکی پیدا کنم. به زور پیدایش کردم. بر زمین افتاده بود و برای اولین بار کلاه سبز رنگش از سرش جدا شده بود. چفیه اش خون خالی بود. شروع کردم به تکان دادنش و بلند صدایش می زدم. نمی دانستم تیر به به کجایش اصابت کرده است. فقط می دیدم دیگر توانی برایش نمانده است. از گروهمان تقریبا کسی سالم نمانده بود. خواستم بلند شوم و جلو بروم. فقط برای یک لحظه تمام زندگی ام جلوی چشمم آمد. نتوانستم بروم. اما انگار دلم نمی خواست دست خالی برگردم. بدن از حال رفته حاج علی را بلند کردم و برخاستم. تا بلند شدم یک ترکش به دست راستم اصابت کرد. آنقدر با سرعت و اضطراب می دویدم که اصلا متوجه دردش نمی شدم.
دیگری توانی برایم نمانده بود. کمی جلوتر بچه های گروه دوم را دیدم که با سرعت در حال دویدن به محل عملیات بودند. نمی دانم چطور توانستند ما را در آن تاریکی شب تشخیص دهند. دوان دوان به سمت ما آمدند. نفسی راحت کشیدم و حاج علی را بر زمین گذاشتم. از من درباره اوضاع و احوال بچه های گروه اول پرسیدند. من هرچه دیده بودم، در آن مدت کوتاه برایشان تعریف کردم. چند نفرشان اطراف حاج علی جمع شدند. بهم گفتند: حالش اصلا خوب نیست. بردارش و ببر سمت قرارگاه. فقط تا می توانی عجله کن. ما هم به عملیات می رویم. از من پرسیدند: از سید خبری نداری؟ گفتم: وقتی به خاکریزها رسیدیم دو گروه شدیم. سید در گروه ما نبود.
حاج علی را کول کردم و به راهم ادامه دادم. همه جای بدنم درد می کرد. دست راستم بی حس شده بود. دردی احساس نمی کردم. به تپه ای رسیدم که سید نمازش را آنجا خوانده بود. حاج علی را زمین گذاشتم. داشت نفس می کشید. خوشحال شدم. آرام زمزمه می کرد: آب می خواهم. سریع قمقمه را درآوردم. به قمقمه ترکش اصابت کرده بود و تمام آبش خالی شده بود. زیر گریه زدم. تمام دست و پایم جز دست راستم می لرزید. به حاج علی گفتم: یه کم طاقت بیاور. صد متری قرارگاه هستیم. بلندش کردم و دوان دوان به سمت قرارگاه رفتم. از تشنگی لبهایم پر از خون شده بود. بدنم دیگر عرق نمی کرد. خون حاج علی تمام لباسم را قرمز کرده بود. هرچه قدر به قرارگاه نزدیک تر می شدم سنگینی حاج علی را بیشتر احساس می کردم. به قرارگاه رسیدیم و همه هراسان به سمت من آمدند. حاج علی را زمین گذاشتم و گفتم که زخمی شده است. بچه ها دورش جمع شدند. بعد از چند ثانیه فریاد زدم: چرا کاری نمی کنید. همه زیر گریه زدند. اشک در چشمانم حلقه زد. حاج علی شهید شده بود. حاج علی تشنه شهید شد. چفیه خونی اش را برداشتم. رنگ چفیه تماما قرمز شده بود. قمقمه ام را درآوردم. هرچه قدر بیشتر به قمقمه نگاه می کردم اشک هایم بیشتر سرازیر می شدند.
بچه ها من را در چادر بردند و به زور مرا خواباندند. بعدا فهمیدم می خواستند دستم را معالجه کنند. صبح از خواب بلند شدم. دیدم دست راستم کامل بی حس است. انگار دست راستی نداشتم. از چادر بیرون رفتم. دیدم بچه ها یا در حال معالجه زخمی ها هستند یا خداحافظی با شهدا. عجب منظره ای بود. همین طور که داشتم از کنار اجساد رد می شدم یک جسد دیدم که توجه من را به خود خیلی جلب کرد. حیرت زده مانده بودم. جسدی که رو به روی من بود، دو دست و یک سر نداشت. نزدیک تر شدم. یکی از آستین هایش سالم بود ولی دیگری خونی. تمام پیراهنش خونی بود. یک سربند قرمز رنگ نیمه پاره بر روی پیراهنش بود. بسیار متعجب و مضطرب نزدیک تر رفتم. فکر می کردم باید بترسم اما نمی دانم چرا ترس نداشت. احساس می کردم بدنش برایم خیلی آشناست. دستم را در جیبش کردم. یک کاغذ خونی از جیبش درآوردم. لحن کلام نوشته هایش برایم آشنا بود. به خودم آمدم. جسد را توانستم تشخیص دهم. آن جسد سیدمان بود. اشک از چشمهایم سرازیر شد. دست و پایم را گم کرده بودم. جسمم توانی نداشت. انگار روحم از بدنم خارج شده بود. بعد از چند دقیقه که توانستم کنترل خودم را بدست آورم فریاد کشیدم. از گریه چشم هایم باز نمی شدند. قمقمه اش را درآوردم. قمقمه اش خالی بود.
سید ما حتی یک درجه هم بر شانه هایش نداشت. همیشه می گفت حتی جای آن رودی هم نبودم که در حسرت لبهایش بمانم. ولی من می گویم من حتی جای آن خاکی هم نبودم که قدمهایش را بر روی من بگذارد و خاک پایش شوم. الان فهمیدم آن شب سید چه چیزی می گفت. آسمان آن شب زیبا بود. چون مهتابی بدون ماه داشت.
یا علی.
انگار به فکر کردن خیلی عادت کردم. بالاخره همیشه یک موضوع هست برای فکر کردن. جالب تر از آن این که معمولا چیز هایی که آدم زیاد به شان فکر می کند اتفاق می افنتد. پس همیشه باید خوب فکر کرد، تا لذت برد. البته مانده تا لذت بردن را در چه ببینیم. در این دنیا چیز های زیادی برای اینکه از آنها لذت ببریم وجود دارد. اما، لذت را در کجا باید جست؟
برای یک نفر لذت در آن است که هر بازی روزی که می آید سریع تهیه کند. برای یک نفر لذت در آن است که جدید ترین فیلم هایی که هنوز اکران نشده اند ببیند. برای یک نفر گردش و تفریح لذت است. برای یک نفر کنار دوستان خود بودن لذت است. برای یک نفر کنار خانواده ی خود بودن، لذت است. برای یک نفر به پدر و مادر احترام گذاشتن لذت است. لذت برای یک نفر خدمت به خلق است.
درکش از ما خارج است، می دانم. برای یک نفر نماز خواندن لذت است. برای یک نفر نماز شب خواندن لذت است. برای یک نفر ایستادن در مقابل حرم امام رضا(ع) و لبخند زدن لذت است. لذت برای یک نفر خلاصه شده است در سلام دادن به پرچم عباس. لذت برای یک نفر تشنه ماندن است. لذت برای یک نفر نگاه کردن به ماه، در شب قبل از عملیات است. لذت برای یک نفر شهادت است. لذت برای یک نفر تشنه شهید شدن است.
کجای کارم؟ حتی جای آن رود هم نبودم که در حسرت بوسه اش بمانم... .
ای کاش،
چشم ها طاقت می آوردند،
اشک ها مهلت می دادند.
دوباره با کوله باری از گناه به امید رحمتت ...
احساس می کردم سرم یه کم شلوغ شده . ولی انگار نه! بازم ...
ببخشید یه چند وقتی ننوشتم . هنوزم احساس می کنم سرم شلوغه . ان شا الله بازم نوشتن رو شروع می کنم . از تمام دوستانی که تو این مدت به من لطف داشتن ممنون هستم .
بعضی وقت ها بهت حسودیم می شود . همیشه خودم را بی لیاقت می دانم . اما تو را یک پادشاه . در روز تولدت ، تمام قرص ماه پیداست . خیلی عجیب است ؛ یعنی حتی ماه هم تو را دوست دارد . شاید تولد من فراموش بشود . ولی یک هفته قبل از تولد تو همه جا نور باران است . چرا ماه مرا دوست ندارد؟ چرا هیچ کس منتظر من نیست؟ چرا ؛ یک نفر هست ، که به او خیلی دل بسته ام . دوستش دارم . عشق را در چهره اش می بینم . ولی انگار این بار هم عشق یک طرفه است . همیشه به ش گفته ام که هر وقت چیزی برای فکر کردن نداشتی به این فکر کن که یک غلام حقیر بر روی این کره خاکی متعلق به توست . به ش گفته ام چه می شد من می توانستم خاک پای تو باشم؟ او به من چیزی یاد داد که تا به حال هیچ کس یاد نداده بود . او یک مصراع را به من آموخت « شیعه یعنی تشنگی در شط آب » . چرا ماه مرا دوست ندارد؟
شاید ، روزی بیایی . روز تولدت همه شادند . می گویند قرار است بیایی . پس کجایی؟ نکند مسیر راه تو هم مانند مسیر زندگی من شلوغ است؟ نکند سربازهایت هنوز تکمیل نشده اند؟ نکند سربازی نداری؟ ماه تو دقیقا مانند ماه شبی است که از حرم کبوتر ها دل کندم . در کوپه قطار برای چند لحظه ماهت را دیدم . از ماهت پرسیدم چرا عاشقم کردی؟ حتی ماه هم بی وفا بود .
برای روز تولدت نمی دانم چه چیزی باید هدیه دهم . ولی این را می دانم که جملاتم ازان توست . جملاتی که از درون حقیرم بیان می کنم . با تمام وجود ، من . من با کارهایم رنگ سیاهی به دل خود ریخته ام . این دل نا قابل است ، برای تو . شاید هدیه بدی برای تولدت نباشد ، برای تو . ممکن است کمی سیاه باشد ، ولی اشک هایی ریخته است که شاید بدت نیاید . تنهایی هایی را کشیده است که شاید فقط تو بتوانی درکش کنی . هدیه ام را به ماه می دهم تا او آن را به تو بدهد . ولی ، ماه چرا مرا دوست ندارد؟
وقتی داشتی هدیه را از ماه تحویل می گرفتی ، از ماه بپرس چرا باید اینگونه عشق را تجربه می کردم . از ماه بپرس چرا دوست داشتن را اینگونه آموختم . به ماه بگو که دیگر خیالش راحت باشد که من معشوقم را پیدا کردم . معشوقه من با برق نگاهش همه را شکار می کرد . معشوقه من به من آموخت « شیعه یعنی تشنگی در شط آب » . معشوقه من عظمت را برایم وصف کرد . از ماه بپرس می توانی عشق یک طرفه را درک کنی؟ به ماه بگو این بار کسی را دوست دارم که گذشت ، از آبی گوارا . نمی توانم به ش بگویم دوستش دارم ، چون این لیاقت را در خود حس نمی کنم . از ماه تشکر کن ، که دوست داشتن را به من آموخت .
می دانم ، روزی می آیی . می آیی و حق را بر پا می داری . شاید به آمدنت مانده . ولی تولدت نزدیک است . بر روی دلم ، با دست خط اشکم می نویسم تولدت مبارک . تقدیمت می کنم ؛ با تمام وجود . ماه را دوست دارم ، چون به من ثابت کرد که مرا دوست دارد . ماه را دوست دارم ، چون وجودش را به روحم نزدیک تر کرد . ماه را دوست دارم ، چون با ما دل سیاه ها رفیق است . من ماهی را دوست دارم که خود را در اشک یک پدر شهید جلوه کرد . من آن ماه را دوست دارم که در سخنان یک شهید ، قبل از شهادت ، خود را نمایان کرد . من آن ماه را دوست دارم که اشک هایم را بر روی یک چفیه تقدیمش کردم .من ماه را دوست دارم ، چون مرا دوست دارد . من ماه را دوست دارم ، چون تو را دوست دارد .
جهان در انتظار توست ... .

شاید
او روزی بیاید ...

سروری که به هیچ چیز نمی اندیشید ، جز آنچه که ما هیچ وقت به آن فکر نکرده ایم .
ما را چه به وصف این ها ... .

با تو هستم ... گوش کن!
هم سختی هاتو دوست داریم و هم آسودگی هاتو .می گن اگر پنج مرتبه با اسم یا رب صدات کنیم از ته دلت گوش میدی و حاجت روبر آورده می کنی. یارب یارب یارب یارب یارب ...حالا اجازه هست با اون اسمی که خودم دوست دارم صدا بزنم !؟ یا رحمن و یا رحیم .
نمی دونم . بعضی وقتا آدم به جایی می رسه که واقعا چیزی نمی تونه بگه . راستش می گن این سختی ها همش آزمایشه . آزمایش های خدا . ولی جدا ما توی این آزمایشا چه عکس العملی نشون میدیم؟ شاید اینجاست که خدا بنده های واقعیش رو می شناسه .
یا علی.
«دل شوره داشتم . تا هواپيما بنشيند ، صد دفعه اسم همه را پيش خودم تكرار كردم . خيلي سخت است كه به چشم هاي يك مادر نگاه كني و بهش بگويي كه مي داني پسرش زنده است . ديده ايش ، حالش خوب است ، سالم و سلامت ، اما اسير . سخت تر اينكه ، تو آزاد شده باشي و پسر او هنوز نه »
نزدیک های سحن قدس نشسته بودیم . از دوستم پرسیدم « چرا ما همه رو به حرم و پشت به قبله نشسته ایم ؟ » . جواب داد « برای اینکه الان همه با امام رضا دارند صحبت می کنند . » دعای کمیل شروع شد و همه رو به قبله شدند . گفت « حالا نوبت به خدا رسید . بذار ببینیم اونم به ما جواب میده »
.jpg)
هوالمحبوب
ما آدم ها هميشه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم و مورد محبت آنها قرار بگيريم . شايد بشود گفت اين نياز جزو يكي از نياز هاي غريزي باشد . ولي عشق ها و محبت ها هميشه مثل هم نيستند . عشق انسان به انسان ، عشق مادر و فرزند و ... . شايد مهم ترين و بالاترين عشق ها عشق انسان به خدا باشد .
عشق انسان به انسان را شايد راحت تر بتوان وصف كرد . عشقي كه شايد اوايل آن با ترس و اضطراب شروع بشود . عشقي كه ممكن است مدت بسيار كمي دوام بياورد . عشقي كه ممكن است تكراري شود . عشقي كه ممكن است كاملا يك طرفه باشد . عشقي كه ممكن است انسان را كلافه كند . و عشقي كه ممكن است به نفرت تبديل شود !
اما عشق مادر و فرزند ، يا بهتر است بگوييم عشق مادر به فرزند . عشقي كه از مرحله عشق گذشته است و به مرحله رفيع دوست داشتن رسيده است ! عشقي كه شايد وصف آن غير ممكن باشد و يا در ذهن ما نگنجد . عشقي كه الهيست . عشقي كه جاودانه است . عشقي كه متعلق كه تمام مادران است . عشقي كه ... .
مي رسيم كه عشق انسان به خدا . مسلما توصيف اين عشق بسيار ساده تر خواهد بود ، چون شايد همه ما طعم اين دوست داشتن را چشيده باشيم . پس آن را با هم وصف مي كنيم .
چقدر شيرين و لذت بخش است وقتي نيمه شب از خواب بيدار مي شويم . در زماني كه همه خوابند . سكوتي عجيب بر همه جا حاكم است . مي رويم صورت خود را عمدا با آب خنك مي شوييم تا خواب از سرمان بپرد . بعد از آن كه كمي سرحال تر شديم وضو مي گيريم . آماده مي شويم براي خواند نماز شب . نمازي كه بعضي ها به خاطر طولاني بودن آن هيچ وقت به سمتش نرفته اند ولي اين را نمي دانند بعد از شروع كردن نماز هيچ وقت متوجه عبور زمان نمي شوند . شايد آنرا را نداند كه آنقدر لذت بخش است كه ... . نمي دانم چه بگوييم ، قدرت وصفش را ندارم .
چقدر شيرين و لذت بخش است وقتي براي رضايت خداوند به خلق او از اعماق وجومان خدمت مي كنيم . چقدر زيباست وقتي بتوانيم نمازمان را تنها براي رفع تكليف نخوانيم . چقدر زيباست هنگامي كه امام صادق (ع) آيه اياك نعبد و اياك نستعين را در نماز چندين بار تكرار مي كرد و بار هاي شده بود كه در حين تكرار از حال برود . اينها تنها قسمت بسيار ناچيزي از عشق انسان به خداي خويش است . بار ها شده است كه صدايش كرده ايم و از ته دل به ما جواب داده است . بار ها شده است كه به خاطر رفاقتمان از بسياري از گناهانمان گذشته است .
ولي نمي دانم چرا در اين زمانه اين چيز ها فراموش شده است . عشق خلاصه شده است در عشق انسان به انسان و ساير چيزهاي سرگرم كننده . از نظر من عشق يعني خدمت به خلق خدا .عشق يعني قدم نهادن در راه خدا ، عشق يعني شهادت در راه خدا .
سلام . باید من را ببخشید که چند وقتی بود نبودم . همراه خانواده به مسافرت رفته بودیم . در کل بد نبود . جای شما خالی! ان شا الله کار را دوباره شروع خواهم کرد . از دوستانی هم که در این مدت برای من کامنت گذاشتند یا میل فرستادند ممنون هستم .
راستی! آقای احمدی نژاد مبارکه!
یا علی.
پيره مردي گريه كنان و مضظرب به سمت شهر داري تهران مي رفت . مي گفت براي ملاقات شهردار تهران از اردبيل آمده ام . در ساختمان شهر داري از دور شهر دار را ديد . مردم كامل دورش را فرا گرفته بودند . تا جايي كه حتي نمي توانست قدم بردارد . يك نفر نامه اي براي شهردار آورده بود ، ديگري مشكل و يا تقاضايي داشت و ... . پيره مرد تا از دور شهر دار را ديد بدنش شروع به لرزش كرد و ديگر نتوانست جلوي خودش را بگير . گريه كنان به سمت او شتافت . همه را كنار زد . صورتش را بوسه زد . خم شد تا دستش را ببوسد اما شهر دار نگذاشت . با گريه مي گفت از اما رضا خواستم تا من را پيش تو بياورد . شهر دار ذره اي متكبر نشد . با همان تبسم هميشگي اش گفت خوش آمدي . گريه هاي پيره مرد و لبخند شهر دار چه قدر پاك بود . پاكي اي كه هيچ وقت قابل توصيف نيست .
لوله آبي تركيده شده بود . آب بخش زيادي را فرا گرفته بود . با شهر داري تماس گرفتند و مسئله را مطرح كردند . بعد از اندك مدتي يك پژوي پانصد و چهار سفيد رنگي از دور نمايان شد . نزديك تر آمد . هيچ كس باور نمي كرد . شهر دار از آن پياده شد . شلوارش را بالا زد و شروع كرد به كار ... .
قصد در اين مطالب تبليغ يا حمايت نبود . مقصود بيان شده ها بود . سايرين فقط شعار مي دهند ولي شهر دار عمل كرده هايش را بيان مي كند . حالا تصميم با ماست . باشد كه بيانديشيم .
يا علي.
هوالحكيم
حتما شده است وارد ايستگاه مترو ميرداماد بشويد . ايستگاهي كه مي توان گفت يكي از زيبا ترين طرح ها و معماري ها را دارد . ايستگاه ميرداماد . همان جايي كه خط مترو مورد نظر خود را انتخاب مي كنيم . همان جايي كه روزانه صد ها و شايد هزاران نفر از آن عبور ميكنند . هر كس هدفي دارد . يك نفر به سمت محل اداره خود ، يك نفر به سوي منزل خويش و ... . همه در حال حركتند اما ... اما بعضي ها هم هستند كه از اين موقعيت سو استفاده يا به قول خودشان استفاده مي كنند . بايد مرا ببخشيد ولي از دزدي گرفته تا چشم چراني و ... . از پله هاي برقي مدرن عبور كرده و به سمت پايين ايستگاه بطرف ميدان امام خميني (ره) مي رويم . بعد از مدت اندكي قطار مي آيد و همه براي نشستن هجوم مي آورند به سمت درها . درها باز شده و همه يكجا وارد قطار مي شوند . اگر كسي زرنگي كرده باشد و شانس آورده باشد براي خود جاي مناسبي پيدا كرده و مي نشيند . اما عده ديگر هستند كه مي ايستند ( مانند ما كه نه شانس داريم و نه زرنگي بلديم ) . از بلند گوي مترو به مسافران خوش آمد گويي مي شود . ولي نمي دانم چرا ايستگاه بعد را اعلام نمي كنند .
براي من كه بار اولم بود وارد ايستگاه ميرداماد مي شدم چيز هاي زيادي عجيب بود . حدودا بعد از دو دقيقه كه از حركت قطار گذشته بود ، سرعت قطار كم شد . حدس زدم به ايستگاهي رسيديم ، ايستگاه شهيد همت . بعد از آن ايستگاه ميرداماد كه همه به اصطلاح از خوشگلي آن خبر دارند ايستگاهي هست كه شايد خيلي بهتر از ايستگاه هاي ديگر كار مي كرد . از پله برقي هايش گرفته تا ديگر چيز هاي آن . ولي اين ايستگاه بسته بود .
بله . حدسم درست بود . ما بعد از ايستگاه ميرداماد به ايستگاه بسته شهيد همت رسيديم . قطار چند لحظه اي توقف كرد و بعد باز شروع به حركت ... .
از آن ايستگاه و چندين ايستگاه ديگر عبور كرديم . طبق معمول زمان گذشت و ديگر تكرار نشد . ولي ... . ولي عبور از ايستگاه بسته شهيد همت در ذهن من ماند و بيرون نرفت . ايستگاهي كه طبق معمول بسته بود . و اين امر براي همه عادي جز مني كه هيچ چيز از شهيد همت نمي دانم . جز مني كه از خيلي كس ها و چيز ها چيزي نمي دانم و وقتي صحبتشان مي شود چيزي براي گفتن ندارم .
عبور از ايستگاه بسته شهيد همت براي من ياد آور خيلي چيز ها بود . ياد آور اين بيت : ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه . مي دانم ربط اين دو به هم ممكن است مشكل باشد ، اما اگر كمي بيانديشيم شايد بتوانيم به نتايجي برسيم كه جواب گوي بسياري از سوالاتمان هست .
وقتي بحث به اينجا ها كشيده مي شود هميشه به ياد يكي از زيبا ترين اشعار مرحوم سپهر مي افتم . برايتان مي نويسيم ولي اميدوارم هيچ وقت ، هيچ كس ، نتيجه اي كه من از شعر گرفتم نگيريد .
چاپ دوم دفتر عشق يا همان دفتر آبي را بگشاييم . صفحه شش را باز مي كنيم . شعري كه سپهر براي همسر شهيد همت در اولين ملاقات خواند :
آهاي آدم بزرگا
اين ماجرا رو ديدن ؟
آهاي آهاي جوونها
اين قصه رو شنيدين؟
قصه ازدواج
جوونمردي پهلوون
قصه ازدواج
دخت شاه پريون
يه روزي روزگاري
يه پهلوون عاشق
رفت به خواستگاري
دخت ماه و شقايق
پدر ميگفت : پهلوون
تو اين روز بهاري
قول مي دي كه هرگز
اونو تنها نذاري؟
دلم اينجا شعر خيلي مي سوزه . خيلي زياد . بخون تابفهمي چي ميگم . ولي با دلت بخون.
پهلوون مكثي كرد
چشماشو به زمين دوخت
انگار جوابي نداشت
انگار دلش خيلي سوخ
راستي ، اتل متل يه بابا ...
يا علي.
امروز همه با معرفت ها عزادارن . آخه ۱۷ سال پیش تو این روز یکی رو از دست دادن که براشون یکی نبود . یه علم یه دنیا بود . ما که جزو اون با مراما نیستیم ولی ما هم به نوبه خودمون می تونیم عزادار باشیم . می تونیم یه کم فکر کنیم .
به هر حال با معرفتا ! تسلیت ما رو هم قبول کنید ...

یا علی.
اون موقع ها ما که ندیدیم فقط شنیدیم یه فرمانده لشگری که پا به پای بچه های جبهه کار می کرده بهش میگفتن با مرام . ولی من یه سوال دارم : چرا وقتی الان شهردارمون وقتی میره یه جایی که آب اونجا رو گرفته پاهاشو میزنه بالا شروع میکنه کار کردن باید بهش گفت بابا آخه مگه شهردارم این کارارو می کنه ؟ بعد وقتی بفهمیم کاندید شده بگیم بابا تو برو چاه فاضلابتو باز کن!
ببینم اینم حرف با مراماست ؟ آقایون مدعی که دم از بسیجی بودن می زنید اگه حاج همت قبول دارین اینو بدونین که حاج همت خیلی با معرفت تر از شما ها بود . ولی حیف که حاج همت ها باید می رفتن !

یا علی.
یه خبر خوش برای متقاضیان وب سایت و مخصوصا بچه های مدرسه مفید ! سایت پرندگان قرمز بالاخره بعد از ۲ ماه آماده شد . البته فعلا نسخه آلفا آماده شد . ان شا الله تا بیست و سه خرداد بتاش هم آماده می شود . در ضمن عکس های دوره هم در سایت قرار خواهد گرفت .
Red Birds 23 @ Gmail . Com
● بسيج، مدرسهی عشق
من به محمد ابراهيم همت میگويم بسيجی. كه تمام زندگيش را، روز به روز و نه يكباره گذاشت پای اين كه زبالهای مثل صدام حسين نتواند بيايد در سعدآباد بنشيند نمنم عرق بخورد و ام كلثوم گوش كند و رقص عربی دخترهای ايرانی را تماشا كند.
من به محمد بروجردی میگويم بسيجی. كه درست آن وقت كه در كردستان هر كس اول اسلحه میكشيد و با تمام كينه میزد و بعد نگاه میكرد ببيند كه را زده است، آن قدر ايستاد و به مردم خدمت كرد كه شد مسيح كردستان.
من به امير رفيعی میگويم بسيجی. كه وقتی همه از خرمشهر رفتند گفت من میمانم و تا گلوله داشته باشم زمينگيرشان میكنم. با دو پايی كه از شدت زخم گلوله و تركش مثل دو زائده ازش آويزان مانده بودند ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقیها جلو بيايند.
من به رضا دشتی میگويم بسيجی. كه وقتی از شناسايی خرمشهر در اشغال برمیگشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن يك ساعتی را كه زنده بود يك آخ نگفت مبادا رفقاش ازش خجالت بكشند.
من به حسن باقری میگويم بسيجی كه با آن صورت بچهوارش كه هنوز موهايش پانصدتا نشده بود، بارها اشك ژنرال ماهرعبدالرشيد را درآورد و استراتژی «زيرپيراهن سفيد بر سر دست» را به تمام لشكرهای عراقی و حتا نيروهای ويژهی عراق آموخت.

من به برادران باكری میگويم بسيجی. كه با اين كه میدانستند حتا جنازهشان هم برنخواهد گشت رفتند و جايی كه هيچ كس جراتش را نداشت جنگيدند تا مجنون به دست ديوانههای بعثی نيفتد.
من به بيژن گرد میگويم بسيجی. كه وقتی يانكیهای قلدر مثل قدارهبندها با منطق «ما ناو داريم پس هستيم» ريختند توی خليجی كه ما حالا بوق فارس بودنش را میزنيم، با چهار تا قايق زهواردررفته و چهار قبضه آرپیجی و دو مثقال ايمان چونآن به ستوه آوردشان كه هر اسير ايرانیای را میگرفتند، میبردندش توی حمام، لختش میكردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتين و قنداق تفنگ و حتا قيچی میزدندش كه فقط به اين سوال جواب بدهد «بيژن گرد كجا است؟»
اينها برای من الگوهای بسيجی اند. که اگر بگردی حتا يک عکسشان را هم روی شبکه پيدا نمیکنی. اما اين روزها دشمنان بسيج و دوستان بعد از جنگ بسيج يك الگوی ديگر از بسيج نشانمان میدهند. مرد جوان كوتاه قد چاق. كه گردن ندارد و ميان كتف و پس كلهاش لايه لايه گوشت روی هم ورم كرده. آیكيو حدود بيست. دست چپش را روی دو چشمش میگذارد و داد میزند «سحزخيز مدينه كی میآيی؟» و بعد با كف دست میكوبد به پيشانيش و میگويد «هَع. هَعهَعهَع.» يعنی «من دارم گريه میكنم» اما دريغ از يك قطره اشك. روی ديوارها با خط زشت و غلط املايی شعارهای به قول خودش ارزشی مینويسد. عاشق اسلحه و دستبند و چوب و بیسيم و گاز اشكآور نيست، بلكه میپرستدشان. همهی مردم را دشمن میبيند. در عين حال به همه میگويد «حاضی» منظورش هم «حاجی» است. هفتهی بسيج كه میرسد میدهد يك پارچهی بزرگ بنويسند «هفته بسيج بر دلاورمردان بسيجی مباركباد.» و میزند بالای پایگاه بسيج محلهشان و تا سه ماه بعد هم برش نمیدارد. اگر در مورد مسائل ارزشی غيرتی شود ديگر شمر هم جلودارش نيست و تا دست كم يك شكم سير فحش ناموس ندهد آرام نمیشود. من به اين موجود نمیگويم بسيجی. حتا اگر در تيراژ يك ميليارد و نيم تكثيرش كنند و در همهی پایگاههای بسيج بچپانندش. من دست بالا به اين میگويم دزد و معتقد ام بايد بزنند پس كلهاش و هر چه را دزديده ازش پس بگيرند. يكيش هم هماين نام بسيجی است.
همت و هر كه مانند همت و دوستانش است، چه رفته باشد و چه مانده باشد، نيازی به تبريك من ندارد. زندگی اينها برای من سراسر بركت است. خندهدار است بگويم مباركشان باشد. اين موجود دوم هم هيچ نسبتی با بسيج و بسيجی ندارد كه من بخواهم به او تبريك بگويم. اما به مردم شايد بتوان تبريك گفت.
های مردم! با احتياط و با در نظر گرفتن اينها كه گفتم عرض میكنم؛ هفتهی بسيج مباركتان باشد.

یا علی.
استاد رحيم موذن زاده اردبيلي، گويندهي اذان ايراني مشهور و تاريخي جهان اسلام، دار فاني را وداع گفت.
استاد موذن زاده در روزهاي پاياني حيات خود زندگياش را اينگونه توصيف كرده بود:
«من سال 1304 در اردبيل به دنبال آمدم، در آن دوران ما عوض دبيرستان مكتب ميرفتيم. همه هم متدين بودند. خانوادهها در دورهي ما در ابتداي امر بچهها را با قرآن مانوس ميكردند. ما هم پس از طي اين مرحله به مدرسه حاج ابراهيم آمديم. طلبه بوديم به اصطلاح امروز، ولي در حين طلبگي، اين اذان با ما همراه بود. صبح و ظهر و عصر و شب در مسجد و اماكن مذهبي هر روز اذان ميخوانديم، تا اينكه يك شب كه پدرم در خيابان ايران اردبيل ساكن شد. او عادت داشت هركجا كه ميهماني هم برود صبح پشت بام رفته و اذان بگويد، صبح آن روزي كه پدرم اذان گفت: امام جمعهي اردبيل گفته بود كه من صداي ملكوتي ميشنوم، ببينيد اين صدا از كجا ميآيد. آنها همه خانهها را گشته بودند تا اينكه صاحب خانهي ما گفته بود شيخ عبدالكريم اردبيلي اينجا آمده و اوست كه اذان گفته است. ما را خواستند و آوردند در مسجد و در داخل مسجد به ما 2 تا اتاق دادند. مرحوم پدرم سال 1322 براي نخستين بار اذان را در راديو گفت و همين طور تا 1326 كه برنامهي سحري را به صورت زنده اجرا ميكرد.
او در سال 1329 سكته كرد و من قبول كردم جاي او اذان بگويم تا الآن كه با اين سن و سال هنوز مشغولم و افتخار دارم كه با گفتن آن يك اذان، براي اسلام ومملكتم كاري كردهام. ما كه نه ثروت داريم و نه مكنت و همين يك اذان برايمان بهترين خير است.
هر روز تلفن ميزنند و ميگويند كه اين اذان خيلي زيبا گفته شده است، ميدانيد چرا؟ من جوابتان را ميدهم براي اين كه باطن - اشاره به قلب- خوشگل است، براي اين كه اين اذان را با دهن روزه پر كردم تا قربه الي الله باشد. اين يك كار مادي نبود بلكه معنوي بود نتيجهاش را هم ميبينيد. واعظ تهراني درجايي گفته بود اذان همه قبول باشد اذان است اما اين اذان موذنزاده آدم را وادار ميكند كه به مسجد بيايد.
البته اين اذان گفتن در خانوادهي ما موروثي است. 150 سال است كه خانوادهي ما اذان ميگويند. حتي زماني كه در اردبيل آن موقعها شناسنامه ميدادند به تناسب شغل و حرفه نام خانوادگي انتخاب ميكردند. به بابايم هم گفته بودند تو چيكارهاي؟ گفته بود موذن. گفته بودند نام خانوادگي شما موذن است.
زماني كه سال 1329 پدرم فوت كرد و من جاي او رفتم. گويندهها ميگفتند اذان، اذاني كه به وسيله استاد موذن، ” زاده اردبيلي” گفته شده است. لذا اين “زاده اردبيلي” از آن موقع به اسم ما اضافه شد. يك روزي هم تصميم گرفتم تا يك اذان يادگاري را بگويم. در استوديوي 6 صدا و سيما هر گوشهاي انداختم نشد تا اينكه آن را در روحالارواح آواز بيات ترك به اين شكل كه بيش از 50 سال پخش ميشود گفتم. ما ايراني هستيم و اذان ما بايد برخاسته از خودمان باشد. الان اذان خوانهايي هستند كه تقليد ميكنند از عربستان و اين پسنديده نيست و خود ما بايد ابتكار به خرج دهيم. الآن 50 سال است كه كسي نتوانسته روي اين اذان من اذان بگويد حتي برادرم سليم كه آن صداي گيرا و زيبا را دارد و اين خواست خداست. همان خدايي كه ميگويد اگر با من يكصدايي كنيد، محبت شما را به قلوب همه مياندازم. البته 20 سال پيش ميخواستم يك اذان ديگر به مدت 15 دقيقه كه در وسط آن دعا است را پر كنم اما نگذاشتند و گفتند كه اذان 6 دقيقه بيشتر نميشود. ولي در كل ميخواهم بگويم در هر كاري كه خدا و اخلاص در نظر گرفته شود آن كار جواب مثبتي خواهد داشت.»
برایش آرزوی رحمت میکنیم .

یا علی.



یا به قول خودشون دکتر تراکتور احمدی نژاد .
یا علی.
صحبت از انتخابات نهم كه ميشه نطق همه باز ميشه . هر كس يه چيزي ميگه . يكي ميگه عمرا حرفتو قبول كنم ، مريض نيستم كه به يه سري بي تجربه كه تازه دارن ميان رو كار راي بدم . يكيم ميگه ما بايد واستيم اونايي كه تجربه دارن بيان و بازم تجربه كسب كنن و جوونا بي تجربه بمونن ؟
يكي ميگه من فقط مي خوام به كسي راي بدم كه بياد وضع اين جامع رو درست كنه . تا شايد مفاسد اخلاقي باز يكم كمتر بشن ، يكيم ميگه خوب مگه بده ؟!
يكي ميگه اون آقاي (...) با اون چرت و پرتايي كه گفته بود حقش بود رد صلاحيت بشه يكيم مي گه معلوم بود كه ترسيدن ، واسه همين تجديد نظر كردن .
اما من ميگم بي خيال اين حرفا . من چند تا سوال دارم ، اول اين كه شما رهبرتون رو قبول دارين يا نه ؟ شما مي خواين كه محيط از نظر اخلاقي يكم نه زياد بسته بشه كه وقتي ميرين بيرون نگران خودتون و اطرافيانتون نباشيد يا نه ؟ و ...
بله . من هم دوست دارم كه با آمدن رئيس جمهور جديد وضع ما بهتر بشود . ولي اشكال ما اين است كه اين چند كانديداي اصلي را به طور كامل و دقيق نميشناسيم . از سخنان و اهدافشان مطلع نيستيم . از شما يك خواهش دارم ، اگر ممكن است منطقي و با تفكر و عقل جلو برويد . نمي توانيم بگوييم كه به ما ربطي ندارد . اتفاقا به ما ربط دارد . چون ما هم از خاك ايرانيم . ما هم ايراني هستيم . پس اگر كس يك كم احساس مسئوليت كند حتما در مورد كانديد خود تحقيق ميكند و به آن راي مي دهد . در اين مطلب من قصد تبليغ شخص خاصي را ندارم براي اينكه بگذارم با فكري بازتر به اين مسئله بيانديشيد . اميدوارم سو تفاهم هم پيش نيامده باشد چون من همينطور قصد توهين به هيچ شخصي را نداشتم .
يا علي.
نمی دانم بگویم سلام یا خداحافظ . بعد از شش ماه دوباره وبلاگ نویسی را شروع می کنم . درست در روزی که بیست و سه روز مانده به تولد سه سالگی اولین وبلاگم !
ولی مهم نیست . سلام . امیدوارم همیشه شاداب و تندرست باشید . امیدوارم هیچ وقت بغض گلویتان را فرا نگیرد . امیدوارم هیچ وقت از کرده تان پشیمان نشوید . در آخر (اول) کلامم یک شعر برایتان می خوانم :
برگ لرزید از بهانه باد .
باد ترسید از ترانه برگ .
هرکجا که برگ خشک بود افتاد .
باغ گفت : باد مباد .
یا علی.