تبليغاتX
در اعماق کویر - کویر...
کویر

 

دلم برایت تنگ شده بود. دلم برای تنهایی هایت تنگ شده بود. درست است کلاس ما بالا رفت و دیگر جایی در این جا نداریم اما دلم هوای سراب هایت را کرده بود. دلم هوای آفتابت را کرده بود. دلم هوای ماهت را کرده بود. حاجی تو کجا رفت؟ سیدت کجاست؟ مهر پیشانی من برای نماز خاک تو بود و چقدر برایم گوارا بود. شب هایت فریاد بی صدای چشمانم بود. روزهایت امید. امیدت عشق. عشقت کجا بود؟ گم شدم.

باید امشب بروم. باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم... کفش هایم کو؟

حتی اگر تنها ترین تنها ها شوم باز خدا هست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:52  توسط سید مسعود   |